ماهی و شتر
ساعت ٢:٥٦ ‎ب.ظ روز ۱۳٩٠/۱۱/٢۳  کلمات کلیدی:

شمس تبریزی
شخصی صفت ماهی می کرد و بزرگی او. کسی او را گفت: “خاموش! تو چه دانی که ماهی چه باشد؟” گفت: “من ندانم که چندین سفر دریا کرده ام! نشان ماهی آن است که دو شاخ داد همچون اشتر.” گفت: “من خود می دانستم که تو از ماهی خبر نداری؛ اما بدین شرح که کردی، معلوم شد که تو گاو را از شتر واز نمی دانی و نمی شناسی!”.

رمز و صریح
 

مولوی بلخی
در مدرسه ای فقیهی بود، آش می پخت، همین که آش تمام می شد، فقیهی دیگر از در حجره در می آمد و آش را به هم می خوردند و آن فقیه عاجز شد. دفعه های دیگر چون آمد، گفت: “ای برادر، به تو رمز بگویم یا صریح؟” گفت: “رمز بگو.” گفت: “دیگر به حجره من میا!” گفت: “رمزت این است، صریح کدام باشد؟” گفت: “صریح آن است که: این بار چون بیابی، چوب بستانم، چندانی بزنم که لاتسئل!”

کر
 

عبید زاکانی
مولانا نجم الدین سخت گران شنیدی؛ روزی مولانا غیاث الدین را گفت: “شنیدم که زنی خواسته ای.” گفت: “سبحان الله! تو خود هرگز چیزی نمی شنیدی، این خبر چون شنیدی!”


 
مسلمانی
ساعت ٢:٥٥ ‎ب.ظ روز ۱۳٩٠/۱۱/٢۳  کلمات کلیدی:
خطیبی را گفتند: “مسلمانی چیست؟” گفت: “من مردی خطیبم، مرا با مسلمانی چه کار؟”
با خطیبی گفت مردی نکته جو:
“چیست نزد تو مسلمانی؟ بگو”
“من خطیبم” گفت: “ای مومن شمار
با مسلمانی خطیبان را چه کار؟”

صراط
 

لورکی (1) در مجلس وعظ حاضر شد. واعظ می گفت: “صراط از موی باریک تر باشد، و از شمشیر تیزتر، و روز قیامت همه کس را بر او باید گذشت”. لری برخاست، گفت: “مولانا، آنجا هیچ دارابزینی (2) یا چیزی باشد که دست در آنجا زنند و بگذراند؟” گفت: “نه.” گفت: “نیک ره بیش خود می خندی. و الله اگر مرغ باشد، از آنجا نتواند گذشت!”

پستو
 

ترکمانی با یکی دعوا داشت. پستویی (3)پرگچ کرد و پاره ای روغن بر سرگذاشت و از بهر قاضی رشوت برد. قاضی بستد و طرف ترکان گرفت و قضیه چنان که خاطر او می خواست. آخر کرد و مکتوبی مسجل (4) به ترکمان داد. بعد از هفته ای قضیه روغن معلوم کرد. ترکمان را بخواست که “در مکتوب سهوی است، بیار تا اصلاح کنم”. ترکمان گفت: “در مکتوب من سهوی نیست. اگر سهوی باشد، در پستو باشد؟”

گر مسلمانی چنین است
 

بود گبری در زمان بایزید
گفت او را یک مسلمان سعید،
که: چه باشد گر تو اسلام آوری؟
تا بیابی صد نجات و سروری
گفت: این ایمان اگر هست ای مرید
آنکه دارد شیخ عالم بایزید
من ندارم طاقت آن تاب آن
کان فزون آمد ز کوشش های جان
باز ایمان خود گر ایمان شماست
نی بدان میلستم و نی مشتهاست (5)
آن که صد میلش سوی ایمان بود
چون شما را دید، آن فاتر (6) شود!

پی نوشت ها :
 

1. مردی لر
2. دستگیره، دستاویز
3. کوزه
4. مهر و امضا شده
5. آرزو
6. مست، شکسته
 

منبع: یزدان پرست، حمید؛ (1388) نامه ایران: مجموعه مقاله ها، سروده ها و مطالب ایران شناسی، تهران، اطلاعات، چاپ نخست.

 
معموره
ساعت ٢:٥٥ ‎ب.ظ روز ۱۳٩٠/۱۱/٢۳  کلمات کلیدی:
پادشاهی دیوانه در گورستان دید. گفت: “چرا به معموره نیایی؟” گفت: “آنان که به ممعموره اند، آخر کجا روند؟” گفت: “اینجا آیند.” گفت: “پس معموره اینجا باشد!”

خرما
 

دیوانه ای خرما را با دانه می خورد. گفتند: “چرا چنین می کنی؟” گفت: “خرما فروش همچنین بر من وزن کرده!”

دیوانه
 

بهلول را گفتند که “دیوانگان بصره را بشمار.” گفت: “آن خود از شماره بیرون است؛ اما اگر گویید که عاقلان را بشمار، ایشان معدودی چند بیش نیستن!”
لطایف الطوایف
منبع: یزدان پرست، حمید؛ (1388) نامه ایران: مجموعه مقاله ها، سروده ها و مطالب ایران شناسی، تهران، اطلاعات، چاپ نخست.

 
منجم
ساعت ٢:٥٤ ‎ب.ظ روز ۱۳٩٠/۱۱/٢۳  کلمات کلیدی:

 

منجمی به خانه در آمد، مردی بیگانه دید با زن او به هم نشسته. دشنام داد و سقط گفت و در هم افتادند و فتنه و آشوب برخاست. صاحبدلی بر آن واقف شد، گفت:
تو بر اوج فلک چه دانی چیست؟
که ندانی که در سرای تو کیست!

بد آواز
 

خطیبی کریه الصوت خود را خوش آواز پنداشتی و فریاد بی فایده داشتی...
مردم قریه به علت جاهی که داشت، بلیتش می کشیدند و اذیتش مصلحت نمی دیدند؛ تا یکی از خطبای آن بوم که پنهان با وی عداوتی داشت، به پرسیدن رفتش. گفت: “تو را خوابی دیده ام، خیر باد!” گفت: “چه دیده ای؟” گفت: “چنان دیدمی که تو را آوازی خوش بودی و خلق از نفست در آسایش بودندی”. گفت: “این چه مبارک خواب است که دیدی که مرا بر عیب خود واقف کردی. معلوم شد که آواز ناخوش دارم و خلق از نفسم دررنجند؛ توبه کردم که از این پس خطبه نخوانم مگر به آهستگی.”
گلستان
منبع: یزدان پرست، حمید؛ (1388) نامه ایران: مجموعه مقاله ها، سروده ها و مطالب ایران شناسی، تهران، اطلاعات، چاپ نخست.

 
موذن
ساعت ٢:٥٤ ‎ب.ظ روز ۱۳٩٠/۱۱/٢۳  کلمات کلیدی:

یکی در مسجد سنجار به تطوع بانگ نمازگفتی، به ادائی که مستمعان از او نفرت گرفتندی، و صاحب مسجد امیری بود عادل، نیکو سیرت، نمی خواستش که دل آزرده شود. گفت: “ای جوانمرد، این مسجد را موذنانند قدیم، هریکی را پنج دینار می دهم، تو را ده دینار بدهم تا جایی دیگر روی.” بر این سخن اتفاق افتاد و برفت. بعد از مدتی به گذری پیش امیر باز آمد و گفت: “ای امیر، بر من حیف کردی که به ده دینارم از آن بقعه روان کردی که اینجا که رفته ام، بیست دینارم می دهند که جای دیگر روم قبول نمی کنم.” امیر بخندید و گفت: “زینهار تا نستانی که به پنجاه دینار راضی گردند!”
به تیشه کس نخراشد ز روی خارا گل
چنان که بانگ درشت تو می خراشد دل
گلستان
منبع: یزدان پرست، حمید؛ (1388) نامه ایران: مجموعه مقاله ها، سروده ها و مطالب ایران شناسی، تهران، اطلاعات، چاپ نخست.


 
ناخوش آواز
ساعت ٢:٥۳ ‎ب.ظ روز ۱۳٩٠/۱۱/٢۳  کلمات کلیدی:

ناخوش آوازی به بانگ بلند قرآن همی خواند. صاحبدلی بر او بگذشت، گفت: “تو را مشاهره (1) چندست؟” گفت: “هیچ.” گفت: “پس چرا زحمت خود همی دهی؟” گفت:
“از بهر خدا می خوانم.” گفت: “از بهر خدا مخوان!”
گر تو قرآن بدین نمط خوانی
ببُری رونق مسلمانی

مناظره
 

یکی جهود و مسلمان مناظرت کردند
چنان که خنده گرفت از حدیث ایشانم
به طیره گفت مسلمان: “اگر این قباله من
درست نیست، خدایا جهود میرانم”
جهود گفت: “به تورات می خورم سوگند
و گر خلاف کنم، همچو تو مسلمانم”
گر از بسیط زمن عقل منعدم گردد
به خود گمان نبرد هیچ کس که نادانم!


 
پنج داستان
ساعت ٢:٤٩ ‎ب.ظ روز ۱۳٩٠/۱۱/٢۳  کلمات کلیدی:

شبی از شب ها خانم شول تک و تنها توی خانه اش بود که یکهو صدای پایی روی کفپوش شنید. اول خودر را به آن راه زد و وانمود کرد متوجه چیزی نشده ، اما همین که دید صدای قدم ها ادامه دارد ، احساس خطر کرد، چون ممکن بود دزد یا جنایتکاری به خانه زده باشد. خلاصه ، دل و جرات به خرج داد ، تپانچه شوهرش را از روی میز کوچک شام برداشت ، پاورچین پاورچین از پله ها بالا رفت ، با سرعت هر چه تمام تر کلید برق را زد و فریاد کشید: «دستا بالا!»
اما ترسش کاملا بی مورد بود، چون فقط جای دو تا پا روی کف کفپوش این طرف و آن طرف می رفتند .
داستان دو : زبان اِکتی
زبان اِکتی ، جزو زبان های مرده است و برای همین است که به نظرم از هر چیزی جالب تر می آیدی ، چون این زبان فقط دو کلمه دارد. اول «اِم» است و دومی «ساسکروپتلوکسکوارستفگاکسلومپگرس.» «ام» مؤنث است و معنای «باز دوباره این جا چه خبر است؟» می دهد و «ساسکروپتلوکسکوارستفگاکسلومپ گرس» هم مذکر است و معنی «هیچی» می دهد.
ماجرا ازاین قرار است که اِکترها در دهانه آتشفشانی خاموش زندگی می کردند که در اعماق خود همیشه می غرید و فوران داشت . هر بار که آتشفشان فوران می کرد ، زنهای اِکتی وحشت زده پرت می شدند به بالای دهانه و فریاد می کشیدند: «ام؟» و مردانشان هم در آن گیر و دار با لحنی آرام می گفتند : «ساسکروپتلوکسکوارستفگاکسلومپگرس» .
این موضوع هم تنها چیزی بود که اِکتی ها در موردش با هم صحبت می کردند و بقیه کارها را با چنان عجله ای انجام می دادند که برایشان وقت حرف زدن نمی ماند.
فکر می کنم این «اِکت آباد» باید سرزمین بسیار ناآرامی بوده باشد . یک بار به دنبال تلنبار شدن غیر عادی گدازه های آتشفشانی حتی ماجرا به راه پیمایی های خیابانی کشید که به دنبال آن در یک چشم بر هم زدن ، شمار عظیمی از اِکتی ها جلوی ساختمان شهرداری تجمع کردند. مردم یک صدا توی بلندگوها شعار «ام!ام!ام!» سر می دادند. دست آخر رئیس جمهور «اِکت آباد» هم رفت روی بالکن و ضمن نطقی غرا با اطمینان کامل گفت : «ساسکروپتلوکسکوارستفگاکسلومپگرس!»
این خطابه به هر حال کاملا درست نبود و رئیس جمهور هم صد البته با کمال شوربختی هیچ عبارت دیگری برای گفتن در چنته نداشت . به همین دلیل امروزه زبان اِکتی را در ردیف زبان های مرده قلمداد می کنند.
داستان سه : افسانه پدری که پسرش تا مدت ها دست توی سوراخ بینی اش می کرد و با انواع و اقسام توبیخ ها هیچ موفقیتی در باز داشتنش از این کار به دست نیاورد تا این که بالاخره با یک سیلی موفق شد پسرش را از دست کردن توی سوراخ بینی باز دارد.
پدری که پسرش تا مدت ها دست توی سوراخ بینی اش می کرد و با انواع و اقسام توبیخ ها هیچ موفقیتی در بازداشتنش از این کار به دست نیاورد، تا این که بالاخره با یک سیلی موفق شد ، پسرش را از دست کردن توی سوراخ بینی باز دارد.
نتیجه اخلاقی :
پدری که پسرش تا مدت ها دست توی سوراخ بینی اش می کرد ، با انواع و اقسام توبیخ ها هیچ موفقیتی در بازداشتنش از این کار به دست نیاورد ، تا این که بالاخره با یک سیلی موفق شد ، پسرش را از دست کردن توی سوراخ بینی باز دارد.
داستان چهارم : کرم خاکی های ناهمگون
روزی روزگاری در اعماق یک کشتزار تُرشک ، دو کرم خاکی زندگی می کردند و هر دم و ساعت ، ریشه ترشک می جویدند.
تا این که یک روز کرم اولی گفت:«این چه وضعی است ، من یکی دیگر از زندگی در این اعماق تاریک خسته شده ام . می خواهم برای خودم سیر و سفر کنم و دنیا را بشناسم.» خلاصه ، بقچه نقلی اش را برداشت ، خزید و خزید و خزید تا رسید به بالای زمین . آن جا هم همین که دید آفتاب تابان می درخشید و بادِ وزان کشتزار ترشک را به بازی گرفته ، دلش از خوشی غنج رفت ، یکهو خوشحال و خندان لولید میان بوته ها و پیش خزید. هنوز سه قدم برنداشته بود که توکایی او را گیر انداخت و بلعید .
کرم دومی همچنان آن پایین توی سوراخش ماند، هر روز ریشه های ترشک را به نیش می کشید و سال های سال عمر کرد.
ولی شما به من بگویید ، این هم شد زندگی؟
تبصره :
من به کرات از نظر زیست شناسی متوجه این مساله شده ام که کرم ها اصلا ریشه نمی جوند (وقتی کرم ها دندان ندارند چطور می توانند چیزی را بخورند؟) . با این همه عمرا بر نمی گردم داستانم راتغییر بدهم؛ مثلا تبدیلیش کنم به «موش خرمایی های ناهمگون» یا «موش کورهای ناهمگون.»
چون آدم در مقام نویسنده راحت و پاکیزه در کابین خیاشلش نشسته ، ذهن خود را به دست زیباترین چیزها می سپارد و در آن گیر و دار ، واقعیت هم مدام درِ اتاقش را می کوبد: آخر به من بگویید ، این هم شد زندگی ؟
داستان پنج : بازی چوب کبریت
آقای مسرلی با یک کاروان سیاحتی در سیاه ترین اعماق آفریقا به دام آدمخوارها افتاد. از آنجا که سرکرده آدمخوارها بسیار انسان دوست بود و حس شوخ طبعی زیادی هم داشت ، به آقای مسرلی قول داد ، در صورتی که بتواند او را در بازی چوب کبریت شکست دهد ، آزادش خواهد کرد. خوشبختانه آقای مسرلی تازگی ها همین بازی را از برادرش فرا گرفته بود ولی افسوس یادش رفته بود چطوری آدم این بازی را می برد ، این بود که او را خوردند.

پی‌نوشت‌ها:
 

* این داستانها از کتاب "Weg WerfGeschichten" (داستانهای سر راهی ) انتخاب شده که در سال 2009 توسط انتشارات "Zytglogge" منتشر شده است . ترجمه از روی متن آلمانی صورت گرفته.


 
به پرشین بلاگ خوش آمدید
ساعت ٢:٢۸ ‎ق.ظ روز ۱۳٩٠/۱٠/٢٥  کلمات کلیدی:
بنام خدا

كاربر گرامي

با سلام و احترام

پيوستن شما را به خانواده بزرگ وبلاگنويسان فارسي خوش آمد ميگوييم.
شما ميتوانيد براي آشنايي بيشتر با خدمات سايت به آدرس هاي زير مراجعه كنيد:

http://help.persianblog.ir براي راهنمايي و آموزش
http://news.persianblog.ir اخبار سايت براي اطلاع از
http://fans.persianblog.ir براي همكاري داوطلبانه در وبلاگستان
http://persianblog.ir/ourteam.aspx اسامي و لينك وبلاگ هاي تيم مديران سايت

در صورت بروز هر گونه مشكل در استفاده از خدمات سايت ميتوانيد با پست الكترونيكي :
support[at]persianblog.ir

و در صورت مشاهده تخلف با آدرس الكترونيكي
abuse[at]persianblog.ir
تماس حاصل فرماييد.

همچنين پيشنهاد ميكنيم با عضويت در جامعه مجازي ماي پرديس از خدمات اين سايت ارزشمند استفاده كنيد:
http://mypardis.com


با تشكر

مدير گروه سايتهاي پرشين بلاگ
مهدي بوترابي

http://ariagostar.com