پنج داستان

شبی از شب ها خانم شول تک و تنها توی خانه اش بود که یکهو صدای پایی روی کفپوش شنید. اول خودر را به آن راه زد و وانمود کرد متوجه چیزی نشده ، اما همین که دید صدای قدم ها ادامه دارد ، احساس خطر کرد، چون ممکن بود دزد یا جنایتکاری به خانه زده باشد. خلاصه ، دل و جرات به خرج داد ، تپانچه شوهرش را از روی میز کوچک شام برداشت ، پاورچین پاورچین از پله ها بالا رفت ، با سرعت هر چه تمام تر کلید برق را زد و فریاد کشید: «دستا بالا!»
اما ترسش کاملا بی مورد بود، چون فقط جای دو تا پا روی کف کفپوش این طرف و آن طرف می رفتند .
داستان دو : زبان اِکتی
زبان اِکتی ، جزو زبان های مرده است و برای همین است که به نظرم از هر چیزی جالب تر می آیدی ، چون این زبان فقط دو کلمه دارد. اول «اِم» است و دومی «ساسکروپتلوکسکوارستفگاکسلومپگرس.» «ام» مؤنث است و معنای «باز دوباره این جا چه خبر است؟» می دهد و «ساسکروپتلوکسکوارستفگاکسلومپ گرس» هم مذکر است و معنی «هیچی» می دهد.
ماجرا ازاین قرار است که اِکترها در دهانه آتشفشانی خاموش زندگی می کردند که در اعماق خود همیشه می غرید و فوران داشت . هر بار که آتشفشان فوران می کرد ، زنهای اِکتی وحشت زده پرت می شدند به بالای دهانه و فریاد می کشیدند: «ام؟» و مردانشان هم در آن گیر و دار با لحنی آرام می گفتند : «ساسکروپتلوکسکوارستفگاکسلومپگرس» .
این موضوع هم تنها چیزی بود که اِکتی ها در موردش با هم صحبت می کردند و بقیه کارها را با چنان عجله ای انجام می دادند که برایشان وقت حرف زدن نمی ماند.
فکر می کنم این «اِکت آباد» باید سرزمین بسیار ناآرامی بوده باشد . یک بار به دنبال تلنبار شدن غیر عادی گدازه های آتشفشانی حتی ماجرا به راه پیمایی های خیابانی کشید که به دنبال آن در یک چشم بر هم زدن ، شمار عظیمی از اِکتی ها جلوی ساختمان شهرداری تجمع کردند. مردم یک صدا توی بلندگوها شعار «ام!ام!ام!» سر می دادند. دست آخر رئیس جمهور «اِکت آباد» هم رفت روی بالکن و ضمن نطقی غرا با اطمینان کامل گفت : «ساسکروپتلوکسکوارستفگاکسلومپگرس!»
این خطابه به هر حال کاملا درست نبود و رئیس جمهور هم صد البته با کمال شوربختی هیچ عبارت دیگری برای گفتن در چنته نداشت . به همین دلیل امروزه زبان اِکتی را در ردیف زبان های مرده قلمداد می کنند.
داستان سه : افسانه پدری که پسرش تا مدت ها دست توی سوراخ بینی اش می کرد و با انواع و اقسام توبیخ ها هیچ موفقیتی در باز داشتنش از این کار به دست نیاورد تا این که بالاخره با یک سیلی موفق شد پسرش را از دست کردن توی سوراخ بینی باز دارد.
پدری که پسرش تا مدت ها دست توی سوراخ بینی اش می کرد و با انواع و اقسام توبیخ ها هیچ موفقیتی در بازداشتنش از این کار به دست نیاورد، تا این که بالاخره با یک سیلی موفق شد ، پسرش را از دست کردن توی سوراخ بینی باز دارد.
نتیجه اخلاقی :
پدری که پسرش تا مدت ها دست توی سوراخ بینی اش می کرد ، با انواع و اقسام توبیخ ها هیچ موفقیتی در بازداشتنش از این کار به دست نیاورد ، تا این که بالاخره با یک سیلی موفق شد ، پسرش را از دست کردن توی سوراخ بینی باز دارد.
داستان چهارم : کرم خاکی های ناهمگون
روزی روزگاری در اعماق یک کشتزار تُرشک ، دو کرم خاکی زندگی می کردند و هر دم و ساعت ، ریشه ترشک می جویدند.
تا این که یک روز کرم اولی گفت:«این چه وضعی است ، من یکی دیگر از زندگی در این اعماق تاریک خسته شده ام . می خواهم برای خودم سیر و سفر کنم و دنیا را بشناسم.» خلاصه ، بقچه نقلی اش را برداشت ، خزید و خزید و خزید تا رسید به بالای زمین . آن جا هم همین که دید آفتاب تابان می درخشید و بادِ وزان کشتزار ترشک را به بازی گرفته ، دلش از خوشی غنج رفت ، یکهو خوشحال و خندان لولید میان بوته ها و پیش خزید. هنوز سه قدم برنداشته بود که توکایی او را گیر انداخت و بلعید .
کرم دومی همچنان آن پایین توی سوراخش ماند، هر روز ریشه های ترشک را به نیش می کشید و سال های سال عمر کرد.
ولی شما به من بگویید ، این هم شد زندگی؟
تبصره :
من به کرات از نظر زیست شناسی متوجه این مساله شده ام که کرم ها اصلا ریشه نمی جوند (وقتی کرم ها دندان ندارند چطور می توانند چیزی را بخورند؟) . با این همه عمرا بر نمی گردم داستانم راتغییر بدهم؛ مثلا تبدیلیش کنم به «موش خرمایی های ناهمگون» یا «موش کورهای ناهمگون.»
چون آدم در مقام نویسنده راحت و پاکیزه در کابین خیاشلش نشسته ، ذهن خود را به دست زیباترین چیزها می سپارد و در آن گیر و دار ، واقعیت هم مدام درِ اتاقش را می کوبد: آخر به من بگویید ، این هم شد زندگی ؟
داستان پنج : بازی چوب کبریت
آقای مسرلی با یک کاروان سیاحتی در سیاه ترین اعماق آفریقا به دام آدمخوارها افتاد. از آنجا که سرکرده آدمخوارها بسیار انسان دوست بود و حس شوخ طبعی زیادی هم داشت ، به آقای مسرلی قول داد ، در صورتی که بتواند او را در بازی چوب کبریت شکست دهد ، آزادش خواهد کرد. خوشبختانه آقای مسرلی تازگی ها همین بازی را از برادرش فرا گرفته بود ولی افسوس یادش رفته بود چطوری آدم این بازی را می برد ، این بود که او را خوردند.

پی‌نوشت‌ها:
 

* این داستانها از کتاب "Weg WerfGeschichten" (داستانهای سر راهی ) انتخاب شده که در سال 2009 توسط انتشارات "Zytglogge" منتشر شده است . ترجمه از روی متن آلمانی صورت گرفته.

/ 0 نظر / 46 بازدید