موذن

یکی در مسجد سنجار به تطوع بانگ نمازگفتی، به ادائی که مستمعان از او نفرت گرفتندی، و صاحب مسجد امیری بود عادل، نیکو سیرت، نمی خواستش که دل آزرده شود. گفت: “ای جوانمرد، این مسجد را موذنانند قدیم، هریکی را پنج دینار می دهم، تو را ده دینار بدهم تا جایی دیگر روی.” بر این سخن اتفاق افتاد و برفت. بعد از مدتی به گذری پیش امیر باز آمد و گفت: “ای امیر، بر من حیف کردی که به ده دینارم از آن بقعه روان کردی که اینجا که رفته ام، بیست دینارم می دهند که جای دیگر روم قبول نمی کنم.” امیر بخندید و گفت: “زینهار تا نستانی که به پنجاه دینار راضی گردند!”
به تیشه کس نخراشد ز روی خارا گل
چنان که بانگ درشت تو می خراشد دل
گلستان
منبع: یزدان پرست، حمید؛ (1388) نامه ایران: مجموعه مقاله ها، سروده ها و مطالب ایران شناسی، تهران، اطلاعات، چاپ نخست.

/ 0 نظر / 34 بازدید