ماهی و شتر


ناله
 

فقیهی جاحظ را گفت که: “اگر ریگی از ریگ های حرم کعبه به درون کفش کسی افتد، به خدا همی نالد تا او را به جای خود برگرداند.” گفت: “بنالد تا گلویش پاره شود.” گفت: “ریگ را گلو نباشد.” گفت: “پس از کجا نالد؟!”

دریغ
 

عطار
مخنثی ماری خفته دید؛ گفت: “دریغ مردی و سنگی!”
آن مخنث دید ماری را عظیم
جست همچون باد بر بامی زبیم
گوییا جست آن زمان از زیر تیغ
گفت: “کو مردی و سنگی؟ ای دریغ!”

مستی در جوال
 

عطار
بود مستی سخت لایعقل به خواب
آب کارش برده کلی کار آب
دُرد و صاف از بس که با هم خورده بود
از خرابی پا و سرگم کرده بود
هوشیاری را گرفت از وی ملال
پس نشاند آن مست را اندر جوال
بر گرفتش تا برد در جای خویش
آمدش مست دگر در راه پیش
مست دیگر هر زمان با هرکسی
می شد و می کرد بدمستی بسی
مست اول، آن که بود اندر جوال
چون بدید آن مست را بس تیره حال،
گفت: دو پیمانه کمتر ای عمو
تا روی آزاده چون من کو به کو
آن او می دید و آن خویش نی
حال و کار ما همه زین، بیش نی!
منطق الطیر

درد و غذا
 

فخرالدین علی صفی
شخصی نزد طبیب رفت و گفت: “چند روز است که موی من درد می کند.” گفت: “امروز چه خورده ای؟” گفت: “نان و یخ!” طبیب را حیرت بیفزود، گفت: “نه دردت به درد آدمیان می ماند و نه غذایت به غذای عالمیان!”

طالع بلند
 

منجمی را بردار کردند. کسی از او پرسید که “این صورت را در طالع خود دیده بودی؟” گفت “رفعتی می دیدم، لیکن ندانستم که بر این موضع خواهد بود!”

اتمام مقبره
 

خواجة منعمی برای خود مقبره ای ساخت. یک سال تمام در آنجا کار کردند تا به اتمام رسید. خواجه از استاد بنا پرسید که “این عمارت را دیگر چه می باید؟” گفت: “وجود شریف شما!”

گرانجان
 

گرانجانی بی ادبی می کرد. عزیزی او را ملامت نمود؛ گفت: “چه کنم؟ آب و گل مرا چنین سرشته اند.” گفت: “آب و گل تو را نیکو سرشته اند؛ اما لگد کم خورده ست!”
لطایف الطوایف

پیشی بر قضا
 

سنایی
آن شنیدی که در حد مرداشت
بود مردی گدای و گاوی داشت
از قضا را، وبای گاوان خاست
هرکه را پنج بود، چار بکاست
روستایی ز بیم درویشی
رفت تا بر قضا کند پیشی
بخرید آن حریص بی مایه
بدل گاو، خر ز همسایه
چون بر آمد ز بیع روزی بیست
از قضا خر بمرد و گاو بزیست
سر برآورد از تحیر و گفت:
کای شناسان رازهای نهفت،
هر چه گویم، بود ز نسناسی
چون تو خر را زگاو نشناسی!

میهمانی
 

شیخ ما [ابوسعید ابوالخیر] گفت: آن مرد فراز آن (1) دیگر گفت: “بیا تا تو را میهمان کنم.” گفت: “آری” گفت: “که را خواهی تا تو را سماع کند” (2) گفتا: “باری نخست از این شراب پاره ای چاشنی بده”. پاره ای فراز و (3) و داد. گفتا: آن مقدار شراب آن مرد را خوش گردانید. آخر گفت فرا میزبان: “اگر تو مرا از این شراب دو قدح بدهی، مرا هیچ سماعگر نباید. من خود هزار تن را سماع کنم. هرگه از این شراب بچشیدم، هفت اندام من گوش گردد و همه سماع شنوم.”

نماز و نیاز
 

عطار
ابن ادهم چون ادا کردی نماز
دست بنهادی به روی خویش باز
روی – گفتی: من بپوشم از خطر
تا به رویم باز نتوان زد مگر!
زانکه می دانم که دست بی نیاز
باز خواهد زد به روی من نماز
مصیبت نامه

وعظ
 

افلاکی (مناقب العارفین)
مولوی بلخی
واعظی بود. روزی وعظ می گفت. شخصی دید آن واعظ را و گریست. و واعظ خوش می آمد که یعنی: مجلس گرم شد. واعظ سوال کرد از آن شخص که “آخر چرا می گریی چندین؟” جواب داد که: “ما را بزی بود، بمرد. ریش آن بز به ریش تو می مانست. ریش تو را می بینم و آن بزک خود به خاطر می آید؛ بدان سبب می گریم!”

باد
 

مولوی بلخی (فیه مافیه)
پادشاهی به درویشی گفت: “آن لحظه که تو را به درگاه حق تجلی و قرب باشد، مرا یاد کن.” گفت: “چون من در آن حضرت رسم، مرا از خود یاد نیاید، از تو چون یاد کنم؟”

خیالات
 

بچه در صحرا به مادر گفت که: “مرا در شب تاریک، سیاهی هولی مانند دیو، روی می نماید و عظیم می ترسم”. مادر گفت که: “مترس. چون آن صورت را ببینی، دلیر بر وی حمله کن. پیدا شود که خیال است.” گفت: “ای مادر، و اگر آن سیاه را مادرش چنین وصیت کرده باشد، من چه کنم؟!”

جبران
 

یکی خری گم کرده بود. سه روز روزه داشت به نیت آنک خر خود را بیابد. بعد از سه روز خر را مرده یافت. رنجید و از سر رنجش روی به آسمان کرد و گفت که: “اگر عوض این سه روز که داشتم، شش روز از رمضان نخورم، پس من مرد نباشم!”

ارج سخن
 

جمال الدین دکنی
چو صاحب سخن زنده باشد، سخن
به نزد همه رایگانی بود
یکی را بود طعنه در لفظ او
یکی را سخن در معانی بود
چو صاحب سخن مرد، آنگه سخن
به از گوهر و زّر کانی بود
خوشا حالت خوب مرد سخن
که مرگش به از زندگانی بود!

واژگونه
 

جهانا، همانا فسوسی و بازی
که بر کس نیایی و با کس ننازی
یکی را نعیمی، یکی را جحیمی
یکی را نشیبی، یک را فرازی
چرا زیرکان اند بس تنگ روزی؟
چرا ابلهان اند با بی نیازی؟
چرا عمر طاووس و درّاج کوته؟
چرا مار و کرکس زید در درازی؟
صد و اند ساله یکی مرد غرچه
چرا شصت و سه زیست آن مرد تازی؟
اگر نه همه کار تو باژگونه است
چرا آن که ناکس تر، آن را نوازی؟

گاز
 

عبیدزاکانی
وقتی مزبّد را سگ گزید، گفتند: “اگر می خواهی درد ساکن شود، آن سگ را ترید بخوران.” گفت: “آنگاه هیچ سگی در جهان نماند، مگر آنکه بیاید و مرا بگزد!”

یاد
 

شمس الدین مظفر روزی با شاگردان خود می گفت که: تحصیل در کودکی باید کرد، هرچه در کودکی به یاد گیرند، فراموش نشود. من این زمان پنجاه سال باشد که سوره فاتحه به یاد گرفته ام و با وجود آنکه هرگز نخوانده ام، هنوز به یاد دارم!

تحسین
 

شخصی تیری به مرغی انداخت، خطا کرد. رفیقش گفت: “احسنت!” تیرانداز بر آشفت که “به من ریشخند می کنی؟” گفت: “نه، می گویم احسنت، اما به مرغ”.

ترسا
 

کفش طلحک را از مسجد دزیده بودند و به دهلیز کلیسا انداخته. طلحک می گفت:
سبحان الله! من خود مسلمانم و کفشم ترساست!”
کفش طلحک از در مسجد به طرد
تا به دهلیز کلیسا سیر کرد
گفت طلحک: من مسلمان ای شگفت
بز چه کفشم راه ترسایی گرفت؟”
پنجاه لطیفه

تخفیف
 

شخصی غلامی به اجاره می گرفت به مزد سیری شکم، و اصرار بدان داشت که غلام هم اندکی مسامحه کند. (4) غلام گفت: “ای خواجه، روز دوشنبه و پنج شنبه را هم روزه می دارم!”

ذکر
 

شخصی خانه ای به کرایه گرفته بود؛ چوب های سقف بسیار صدا می کرد. به خداوند خانه از بهر مرمت آن سخن بگشاد؛ پاسخ داد که: “چوب های سقف ذکر خدا می کنند.” گفت: “نیک است؛ اما می ترسم که این ذکر منجر به سجده شود!”

لافزن
 

مولوی
پوست دنبه یافت شخصی مستهان (5)
هر صباحی چرب کردی سبلتان
در میان منعمان رفتی که: من
لوت (6) چربی خورده ام در انجمن
دست بر سبلت نهادی در نوید (7)
رمز، یعنی: سوی سبلت بنگرید
کاین گواه صدق گفتار من است
وین نشان چرب و شیرین خوردن است
اشکمش گفتی جواب بی طنین
که: آباد الله کید الکاذبین (8)
لاف تو ما را بر آتش، بر نهاد
کان سبیل چرب تو برکنده باد!
گر نبودی لاف زشتت، ای گدا
یک کریمی رحم افکندی به ما
آن شکم خصم سبیل او شده
دست پنهان در دعا اندر زده:
کای خدا، رسوا کن این لاف لئام (9)
تا بجنبد سوی ما، رحم کرام
چون شکم، خود را به حضرت در سپرد
گربه آمد، پوست آن دنبه ببرد
از پس گربه دویدند، او گریخت
کودک از ترس عتابش رنگ ریخت
آمد اندر انجمن آن طفل خرد
آبروی مرد لافی را ببرد
گفت: آن دنبه که هر صبحی بدان
چرب می کردی لبان و سبلتان
گربه آمد ناگهانش در ربود
بس دویدیم و نکرد آن جهد، سود
خنده آمد حاضران را از شگفت
رحمهاشان باز جنبیدن گرفت
دعوتش کردند و سیرش داشتند
تخم رحمت در زمینش کاشتند
او چو ذوق راستی دید از کرام (10)
بی تکبر راستی راشد غلام

هیچ کس
 

محمد منور
روزی شیخ ما، قدس الله روحه العزیز، در نیشابور به تعزیتی می شد. معرّفان پیش شیخ باز آمدند و خواستند که آواز دهند. چنانک رسم ایشان بود. و القاب بر شمردند. چون شیخ را بدیدند، فرو ماندند و ندانستند که چه گویند: از مریدان شیخ پرسیدند: که “شیخ را چه لقب گوییم؟” شیخ آن فروماندگی در ایشان بدید؛ گفت: “در روید و آواز دهید که: هیچ کس بن هیچ کس را راه دهید!” معرفان در رفتند و به حکم اشارت شیخ آواز دادند که: “هیچ کس بن هیچ کس را راه دهید.” همه بزرگان سر برآوردند؛ شیخ را دیدند که می آمد. همه را وقت خوش گشت و بگریستند.

غیرت عشق
 

عطار
در رهی می شد سلیمان با سپاه
دید جفتی صعوه (11) را یک جایگاه
گاه این یک ناز کرد و گاه آن
گاه این آغاز کرد و گاه آن
صعوة عاشق زبان بگشاد و گفت:
تو به نیکویی مرا طاقی و جفت
گر توام گویی، فرو آرم به خود
قبّة ملک سلیمان از لگد!
پس سلیمان گفت: چندینی ملاف
صعوه ای را لاف، مه (12) از کوه قاف!
تو که قادر نیستی یک حبه را
از لگد چون بشکنی این قبه را؟
از سلیمان، صعوه چون بشنود راز
گفت: ای در دین و دنیا سرفراز،
عاشقان از بس که غیرت داشتند
جان خود را غرق حیرت داشتند
مصیبت نامه

عطا
 

خواجه عبدالله انصاری (طبقات الصوفیه)
بایزید بسطامی را پس از مرگ به خواب دیدند. گفتند: “حال تو؟” گفت: مرا گفتند: “ای پیر، چه آوردی؟” گفتم: “درویش به درگاه ملک شود، وی را گویند: چه خواهی؟ نگویند: چه آوردی؟!”

سگان خراسان
 

شقیق بلخی وقتی فرا ابراهیم ادهم گفت که: “شما در معاش چگونه می کنید؟” گفت: “چون یاویم، شکر کنیم و چون نیاویم، صبر کنیم”. شفیق گفت: “سگان خراسان هم چنین می کنند!” ابراهیم گفت: “چون یاویم، ایثار کنیم و چون نیاویم، شکر کنیم”.

درویش
 

به نشابور عجوزی بود عراقیه نام، درویش. از درها سوال کردی؛ برفت. او را به خواب دیدند. گفتند: “حال تو؟” گفت: مرا گفتند: “چه آوردی؟” گفتم:- آه! همه عمر مرا به این درحوالت کردند که: “خدا دهاد!” اکنون می گویند: “چه آوردی؟”
گفت: راست می گوید، از وی باز شوید.

دیوان مشترک
 

آذری طوسی
دیوان بنده را که امینا سواد کرد
تنها در او نه شعر مجدد نوشته است
از نظم و نثر هرچه به طبعش خوش آمده
دیوان بنده پر ز خوشامد نوشته است
هرجا که لفظ “ید” مثلاً، دیده در سخن
دست تصرفش همه را “بد” نوشته است
اکنون شریک مهتر دیوان بنده اوست
زیرا که بیشتر سخن خود نوشته است

کهنه شراب
 

عبید زاکانی
واعظی بر سر منبر می گفت: “هرگاه بنده ای مست میرد، مست دفن شود و مست سر از گور بر آورد”. خراسانیئی در پای منبر بود، گفت: “به خدا آن شرابی است که یک شیشه آن به صد دینار می ارزد!”

نیم خورده
 

شیخ شرف الدین در گزینی و مولانا عضدالدین در خانه بزرگی بودند. چون سفره بیاوردند، عوام بجوشیدند که: “تبرک شیخ می خواهیم.” یکی مولانا عضدالدین را نمی شناخت، گفت: “خواجه، پاره ای نیم خوردة شیخ به من ده” مولانا گفت: “نیم خوردة شیخ از دیگری بطلب که من تمام خورده شیخ دارم!”

وصیت
 

قزوینیئی در حالت نزع افتاد. وصیت کرد که در شهر کرباس پاره های کهنه پوسیده طلبند و کفن او سازند. گفتند: “غرض از این چیست؟” گفت: “تا چون منکر و نکیر بیایند”، پندارند که من مردة کهنه ام، زحمت من ندهند!”

خلعت
 

از بهر روز عید سلطان محمود خلعت هرکسی تعیین می کرد. چون به طلحک رسید، فرمود که: “پالانی بیارید و بدو دهید” چنان کردند. چون مردم خلعت پوشیدند، طلحک آن پالان در دوش گرفت و به مجلس سلطان آمد؛ گفت: “ای بزرگان، عنایت سلطان در حق من بنده از اینجا معلوم کنید که شما همه را خلعت از خزانه فرمود دادن و جامه خاص از تن خود بر کند و در من پوشاند!”

درمان
 

جحی در قحط سالی گرسنه به دیهی رسید. شنید که رئیس ده رنجور است. آنجا رفت گفت: “من مردی طبیبم”. او را پیش رئیس ده بردند. اتفاقاً در خانه نان می پختند؛ گفت: “علاج او آن است که یک من روغن و یک من عسل بیاورید” بیاوردند، در کاسه کرد و نانی چند گرم در آنجا شکست. یک لقمه بر می داشت و گرد سر بیمار می گردانید و بر دهان خود می نهاد تا تمام بخورد. گفت: “امروز معالجت تمام باشد تا فردا”. چون از خانه بیرون آمد، رئیس در حال بمرد. او را گفتند: “این چه معالجت بود که کردی؟” گفت: “هیچ مگویید. اگر من آن نمی خوردم، پیش از او از گرسنگی می مردم.”

وزیر آبادگر
 

کریم آفسرائی
شنیدم من که کیغاتو (13) شه نیکو سیر روزی
چنین گفت از سر شفقت به احمد صاحب دیوان:
همی خواهم که تا شهر خراب آباد زنگان را
کنی مانندة تبریز، نزهتگاه و آبادان
زمین بوسید: کاین نتوان، ولی تبریز خرم را
چو فرمایی، به یک ساعت کنم ویرانتر از زنگان!
زهی صاحب، زهی صاحب، به نام ایزد، به نام ایزد (14)
قوانین وزارت را از این پرداخت به نتوان

چشم درد
 

سعدی
مردکی را چشم درد خاست. پیش بیطار رفت تا دوا کند. بیطار از آنچه در چشم چهارپایان می کند، در چشم وی کشید و کور شد. حکومت پیش داور بردند؛ گفت: “بر او هیچ تاوان نیست. اگر این خر نبودی، پیش بیطار نرفتی!” مقصود از این سخن آن است تا بدانی که هر آن که ناآزموده را کار بزرگ فرماید، با آنکه ندامت برد، به نزدیک خردمندان به خفت رأی منسوب گردد.
ندهد هوشمند روشن رأی
به فرومایه کارهای خطیر
بوریاباف اگر چه بافنده ست
نبرندش به کارگاه حریر
گلستان

احکام نجوم
 

محمد منور
در آن وقت که شیخ ما قدس الله روحه العزیز به نیشابور بود، یک سال مردمان سخن منجمان و حکمی که ایشان کرده بودند، بسیار می گفتند و عوام و خواص خلق به یک بار در زفان گرفته بودند که: “امسال چنین و چنین خواهد بود”. یک روز شیخ ما مجلس می گفت و خلق بسیار آمده بودند. به آخر مجلس شیخ ما گفت: “ما امروز شما را از احکام نجوم سخن خواهیم گفت.” همه مردمان گوش و هوش به شیخ دادند تا چه خواهد گفت. شیخ گفت: “ای مردمان، امسال همه آن خواهد بود که خدای خواهد؛ همچنانک پار همه آن بود که خدای تعالی خواست!” فریاد از خلق برآمد.

مردم و سنگ
 

یکی از ماوراء النهر حاضر بود، این آیت برخواند: وقودها الناس و الحجاره (15) شیخ ما [ابوسعید ابوالخیر] گفت: “چون سنگ و آدمی هر دو به نزدیک تو، به یک نرخ است، دوزخ به سنگ می تاب (16) و این بیچارگان را مسوز!”
اسرار التوحید

شناخت
 

نصرت الله کاسمی
دری از رهی گذشتم و دیدم به گوشه ای
خلقی ستاده اند و هیاهو به پا بود
گفتم که: این تجمع و غوغا برای چیست؟
گفتند: بهر مردن پیری گدا بود
گفتم: چه نام دارد و فرزند کیست او؟
گفتند: بینوا، پسر بینوا بود
اشکم به دیده آمد و گفتم: شناختم
این بینوا برادر بی چیز ما بود

پی نوشت ها :
 

1. به آن
2. به سماع وادارد
3. او
4. تخفیف دهد
5. خوار
6. غذا
7. مجلس میهمانی
8. خدا ترفند دروغگویان را نابود کند
9. فرومایگان
10. جوانمردان
11. گنجشک
12. بزرگتر
13. یا گیخاتو، از ایلخانان مغول.
14. به زبان امروز: ماشاء الله.
15. هیمه دوزخ، مردم و سنگها هستند. (بقره، 24)
16. بیفروز
 

منبع: یزدان پرست، حمید؛ (1388) نامه ایران: مجموعه مقاله ها، سروده ها و مطالب ایران شناسی، تهران، اطلاعات، چاپ نخست.
/ 0 نظر / 75 بازدید