منجم

 

منجمی به خانه در آمد، مردی بیگانه دید با زن او به هم نشسته. دشنام داد و سقط گفت و در هم افتادند و فتنه و آشوب برخاست. صاحبدلی بر آن واقف شد، گفت:
تو بر اوج فلک چه دانی چیست؟
که ندانی که در سرای تو کیست!

بد آواز
 

خطیبی کریه الصوت خود را خوش آواز پنداشتی و فریاد بی فایده داشتی...
مردم قریه به علت جاهی که داشت، بلیتش می کشیدند و اذیتش مصلحت نمی دیدند؛ تا یکی از خطبای آن بوم که پنهان با وی عداوتی داشت، به پرسیدن رفتش. گفت: “تو را خوابی دیده ام، خیر باد!” گفت: “چه دیده ای؟” گفت: “چنان دیدمی که تو را آوازی خوش بودی و خلق از نفست در آسایش بودندی”. گفت: “این چه مبارک خواب است که دیدی که مرا بر عیب خود واقف کردی. معلوم شد که آواز ناخوش دارم و خلق از نفسم دررنجند؛ توبه کردم که از این پس خطبه نخوانم مگر به آهستگی.”
گلستان
منبع: یزدان پرست، حمید؛ (1388) نامه ایران: مجموعه مقاله ها، سروده ها و مطالب ایران شناسی، تهران، اطلاعات، چاپ نخست.
/ 0 نظر / 53 بازدید